مرده گی که می ریزد بر سرت
تا سقف راهی نیست
مگر گودی گور
شهریور 89

Advertisements

زیادی مشروب خورده بود و درست نمی توانست حرف بزند.
با صدای بلند می گفت «به نظرتون تا حالا چندتا فیلم دیده باشم خوبه که یارو بعد عمری روسپی گری رفته راهبه شده یا بعد عمری راهبه گی پاشُده رفته روسپی شده؟!»
منتظر جوابی نماند و یک پیک دیگر بالا رفت.
زن میانسالی که مینی ژوپ سیاهی به تن داشت و موهای قرمزِ کم پشتش حکایت از دست رفته ی روزهای داغ جوانی اش بود.

گفت بزن تو گوشم تا بدونم که بیدارم و خواب نمی بینم!
شَــــــــتَرق زد تو گوش اش.
حالا همه هی ازش می پرسن این جای انگشتا چیه تو صورتت؟!
-حقیقت محضی که چند روزه هر جا میره همراه شه.

بعد از عمری همراهی این عینک کائوچویی ته استکانی آبی عزیز، در ساعت 6 و 42 دقیقه بعد از ظهر «زمستانی» دهمین روز آذر درست زمانی که تاکسی به سرعت از روی دومین سرعت گیر خیابان شهید محقق رد می شد به این نتیجه رسیدم که دیگر حتی 1 ثانیه هم دماغم تاب تحمل وزن عینکم را ندارد.
اتفاقی که برای بار اول بود، افتاد!

دیدگاه‌های اخیر

محمد خواجه‌پور در مرگ
مهجبین در مرگ
الف - فقیهی در مرگ
احمد داودیان در مرگ
a cartoonist در A Portrait of the Woman