بعضیا ذهنشون سپیده. بی وزن بی قافیه. بعضیاشونم رباعی مدام ذکر می گن. لاحول ولا قوة الا بالله

اینه احوال مردم شهرمون. اونایی که سپیدن گم می شن از بی وزنی میرن هوا اون بالا رو می فهمن. اونایی میمونن که قافیه شون به شکر این ذکر هر شب به راه س.  حالا شما بیاین سر منو بکنین زیر برف منی که برف ندیدم. بی وزنم بی قافیه.

به سلامتی اونایی که حرفی برای گفتن دارن -چه با وزن چه بی وزن-  صلوات نفرسین فقط یه دیقه سکوت کنین

 

 

- مشخصه دارم سعی می کنم نفس بکشم؟-

مرده گی که می ریزد بر سرت
تا سقف راهی نیست
مگر گودی گور
شهریور 89

1
من کلامی بودم
که وحی می شد
در دستان خاموشت
خیانت راحت!
من تا ابدیت نقل نمی شوم

2
همین حوالی
خودم را قایم هم که بکنم
نوشته نیمه جانی هست
که بفهم م
هیچ ردی از من در تو نیست

3
ته این همه حرف که نزده ای
زده ای مرا
به کوچه ای که هیچ کس در آن نیست
جز حیوان فهیمی
که اسمش را گذاشته ایم “کلاغ”
خرداد 1387

مهم نبود اینبارتیم برتون در اثر اقتباسی اش موفق عمل کرده باشد یا نه! مهم این بود که آلیس را دو بار 3D ببینم. آوریل تیتراژش را بخواند. جانی دپ مایکل جکسونی برقصد. من پپسی و چس فیل بخورم و محصور این همه رنگ و نور هی دستانم را در هوا تکان تکان بدهم شاید پروانه ای که در انتهای فیلم به سوی لنز دوربین میاید و در هوا معلق است را بتوانم بگیرم. رها از هر چه تکلیف، همانقدر ساده که بود!
http://www.theanimationblog.com/wp-content/uploads/2009/11/aliceinwonderland-poster-3.jpg
-بعد از یک ماه سگ دو زدن یک هفته ولنگاری چسبید.
-خواستم درباره ی بعضی سکانسهای فیلم بنویسم. از شیطنت های اینبار تیم برتون بگم. از خنده های گاه و بیگاه تماشاچیا. از ضعف هایی که داشت. اصلاً کل داستان فیلم رو به روایتِ خودِ خودِ تیم برتون براتون روایت کنم(:دی) اما هر چه فکر می کنم می بینم لذت 3d دیدن جایی برای بحث نمیذاره! تا اطلاع ثانوی بنده در جو قرار دارم. دیگه هم سینما سعدی نمیرم:دی
-اوتار هم بود-Imax- به دلیل ضیق وقت نتونستیم اونو تست کنیم در نتیجه رفتم و برای بار دوم آلیس رو دیدم!

زیادی مشروب خورده بود و درست نمی توانست حرف بزند.
با صدای بلند می گفت “به نظرتون تا حالا چندتا فیلم دیده باشم خوبه که یارو بعد عمری روسپی گری رفته راهبه شده یا بعد عمری راهبه گی پاشُده رفته روسپی شده؟!”
منتظر جوابی نماند و یک پیک دیگر بالا رفت.
زن میانسالی که مینی ژوپ سیاهی به تن داشت و موهای قرمزِ کم پشتش حکایت از دست رفته ی روزهای داغ جوانی اش بود.

حالا حالم بهتر است. آن خنجری که بیخ گلویم بود را برداشته اند. مانده خراش‌هایی در همان حوالی که چندان مهم نیستند.

گفت بزن تو گوشم تا بدونم که بیدارم و خواب نمی بینم!
شَــــــــتَرق زد تو گوش اش.
حالا همه هی ازش می پرسن این جای انگشتا چیه تو صورتت؟!
-حقیقت محضی که چند روزه هر جا میره همراه شه.

آخر شبها وقتی که من و حسن عاشقانه حرف می زنیم…
من: حسن اگه یه روزی پولدار شدی دوست دارم بریم هاوایی حموم آفتاب. حالا تو بگو اگه پولدار شدی دوست داری چیکار کنی؟
حسن: یه زن دیگه بگیرم!(خبیثانه می خنده) حالا نوبت توئه. تو می خوایی چیکار کنی؟
من: :دو سوم اموالت رو به نام م بزنی(ابرومو می ندازم بالا یعنی سوسکی!) حالا تو!
حسن:دوست دارم یک سوم دیگه ش رو هم بزنم به نام اون یکی زنم.(و بلند بلند می خنده)حالاتو بگو!
من: دیگه چی بگم مرد حسابی! وقتی دو سوم ش رو دادی به من و یک سومش رو هم به اون یکی زنت، پولی واسه خودت نمیمونه که. ببین هانی این بالشت رو بگیر برو بیرون! مثل اینکه اگه خدا بخواد قراره خودم تنهایی برم هاوایی حموم آفتاب!
پ.ن: آقا شما خجالت نمی کشین این چیزا رو اینجا می نویسین؟ در ضمن این چه وضعشه آخه. تا میام یه کاری کنم این همسر گرامی تهدید می کنه میرم تو وبلاگم می نویسم. اعصاب واسمون نذاشته :دی

مسخره ترین چیزی که تو فیلمایی با موضوع وَمپایر محوری(!) دیدم این بود که وقتی خون آشام بد قصه ی ما کار واجبی براش پیش میومد و مجبور می شد تو روز از مخفیگاه ش بیاد بیرون، کرم ضد آفتاب به پوستش می زد! مثل اینکه کارگردان این فیلم توهم ش زیادی خلاق بوده
و در ادامه مردان خون آشامی که عینک سیاه آفتابی به چشم داشتند!
از سری فیلم های BLADE که دوران دبیرستان از کلوپ گرفتم و از بس مسخره بودند هنوز یادم مونده!
توضیحات:خون آشام ها در نور آفتاب می سوزند و خاکستر می شوند این یک اصل اساسی است که هیچ خون آشامی از آن مستثنی نیست!

یاد آن روزهایی که در روزنامه صحبت نو کار می کردم به خیر. عین تراکتور از صبح تا شب یا از شب تا صبح فقط آگهی میزدم. ختم و تولد و ازدواج و تبریک به فلان رئیس بابت بهمان کار اداری که از راه قانونی اش حل نمی شده و حالا شده و هزاران سیاه کاری دیگر را، همه را با هم کار می کردم. فکر کنم بازده کاری من نسبت به ساعات کاری م چیزی فراتر از بازده کاری چشم بادامی ها بود. از یک طرف وقت کافی برای طراحی یک کار عالی نداشتم و از طرفی وجدان گرافیستی م این اجازه را نمی داد که آگهی بنجل تحویل مشتری دهم!هرچند بارها شد که زور یکی بر دیگری بچربد و وجدانم ککش هم نگزد.
روزگاریست که آن روزها گذشته اند! گرافیک نه اینکه نباشد اما دیگر به بزرگی قبل نیست. جایش را داده به تصاویر متحرک. مثل همین روزها که رویای تابلت وکوم CINTIQ 21UX جای تخته شاسی پیرم را تنگ کرده. وسواس گرفته ام. پوستر که می زنم هزار بار میمیرم و زنده می شوم. حکایتش شده است مثل همین حکایت ادبیات خودمان. روزهای مرگ شاعری که فرا می رسد هیچ کاری ش نمی توانی بکنی! نه دستت به قلم میرود و نه دلت راضی به این وضعیت. بعضی روزها می گردم دنبال چیزی که روحم را غنج بزند و من در درون گریه کنم و آنرا بکنم طرح سیاه سفیدی از یک مادر بی بچه که شعر باشد و به خودم دلداری بدهم که امروز را تو بُردی. هرچند این بُرد به شیرینی بچه ای باشد که ندارمش اما احساس می کنم که اینجا جایی نیست که من خواسته باشم اش.
پوستری برای نرگس به مناسبت شب یلدا (بخش پوسترها را شاید در آینده جدی تر دنبال کردم!)

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.